
نوشته : امین مکملی
در شهری که همه عادت کرده بودند ساعتهایشان را با اخبارِ بدِ شب قبل کوک کنند، پیرمردی بود به نام «آقا صابر» که دکه کوچک ساعتسازی داشت. در و دیوار دکهاش پر بود از تیکتاکهایی که هیچکدام با هم یکی نبودند. یکی به وقتِ دلتنگی زنگ میزد، یکی به وقتِ نوسان ارز تندتر میرفت و یکی هم انگار سالها بود روی لحظهی «خداحافظی» گیر کرده بود.
یک روز جوانی با چشمهای گودافتاده و گوشی موبایلی که مدام لرزه بر تنش میانداخت، آمد توی دکه. ساعت مچیاش را روی میز گذاشت و گفت: «آقا صابر، این را بخوابان. خستهام کرده. هر ثانیهاش انگار یک پتک است که روی سرم میخورد. اخبار را که میبینم، حس میکنم زمان نه جلو میرود و نه تمام میشود. فقط کش میآید.»
آقا صابر عینک ته استکانیاش را جابجا کرد، نگاهی به چهرهی خسته جوان انداخت و گفت: «پسرم، زمانِ این روزهای ما، زمانِ تقویم نیست. زمانِ "طاقت" است. ما در دورانی هستیم که هر روزش را باید دوبار زندگی کنیم؛ یکبار برای دویدن و رسیدن به نانی که هی دورتر میشود، و یکبار برای پیدا کردنِ دلیلی که یادمان نرود چرا داریم میدویم.»
جوان پرسید: «خب درمانش چیست؟ این ساعت لعنتی را چکار کنم؟»
پیرمرد پیچِ ساعت را چرخاند، اما نه برای تنظیم دقیق. آن را دقیقاً نیمساعت جلوتر کشید. جوان با تعجب نگاهش کرد. صابر گفت: «این نیمساعت، حقِ توست. حقِ خوابیدن، حقِ چای خوردن بدون چک کردنِ قیمتِ دلار، حقِ گوش دادن به آن پادکستی که در گوشیات ذخیره کردی و وقت نمیکنی بشنوی. تو باید نیمساعت از زمانه جلوتر باشی تا بتوانی تاب بیاوری. این نیمساعت را به کسی نده، نه به خبرها، نه به استرسها.»
جوان ساعت را بست. حس کرد وزنش سبکتر شده. موقع رفتن، پیرمرد صدایش زد: «یادت باشد پسر جان! توی ایران، دلخوشی مثلِ آن گلِ نیلوفری است که وسط لجنزار رشد میکند. اگر منتظر بمانی تا لجنزار خشک شود و بعد گل بدهی، عمرت تمام شده. باید وسطِ همین هیاهو، نیمساعتِ خودت را بسازی.»
آن شب، جوان وقتی به خانه رسید، موبایلش را سایلنت کرد، یک استکان چای ریخت و برای اولین بار بعد از ماهها، به جای چک کردنِ تیترهای زرد، به صدای باران پشت پنجره گوش داد. ساعتِ او نیمساعت جلوتر بود؛ نیمساعتی که هیچ خبری نمیتوانست به آن نفوذ کند.










